وبلاگ

این نوشته صمد بهرنگی ،به نظرم بسیار زیبا و دلنشین آمد ؛

بلاخره در زندگی هر آدمی ،...

یک نفر پیدا میشود که بی مقدمه آمده، مدتی مانده....

قدمی زده وبعد اما بی هوا غیبش زده و رفته .

آمدن و ماندن و رفتن آدمها مهم نیست ...

اینکه بعد از روزی روزگاری ، در جمعی حرفی از تو به میان بیاید ، 

آن شخص چگونه توصیفت میکند مهم است.

اینکه بعد از گذشت چندسال ، چه ذهنیتی از هم دارید مهم است .

اینکه آن ذهنییت مثبت است یا منفی.....

اینکه تورا چطور آدمی شناخته ، مهم است.

منطقی هستی و میشود روی دوستی ات حساب کرد !؟

می گوید دوست خوبی بودی برایش ، یا مهمترین اشتباه زندگی اش شدی.....

اینکه خاطرات خوبی از تو دارد ، یا نه برعکس..

اینکه رویایی شدی برای زندگیش ، یا نه درسی شدی برای زندگی....

به گمانم ذهنیتی که آدمها از خود برای هم به یادگار میگذارند ، از همه چیز بیشتر اهمیت دارد 

وگرنه همه آمده اند که یک روز بروند .

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم بهمن 1393ساعت 21:34  توسط   | 

❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤

دلگیرم ...

دلم سخت میگیرد

از این روزها...

از ثانیه های تکراری ...

از خاطرات تهی ...

از نگاهی که مرا میبیند اما مرا نمیفهمد ...

 ❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم بهمن 1393ساعت 21:33  توسط   | 

ﺩﺧﺘﺮﺍﻥ ﺍﯾﻞ ﻓﻘﻂ ﺑﻪ ﺩﺍﻡ ﺟﻮﺍﻧﺎﻧﯽ ﻣﯽﺍﻓﺘﺎﺩﻧﺪﮐﻪ ﻏﺰﺍﻝ ﺭﺍﺩﺭﺑﯿﺎﺑﺎﻥ ﻭﺷﺎﻫﯿﻦ ﺭﺍﺩﺭﺁﺳﻤﺎﻥ ﺑﻪ ﺗﯿﺮ ﻣﯽﺩﻭﺧﺘﻨﺪ

ﺯﻧﺎﻥ ﺍﯾﻞ ﺗﻨﻬﺎﺑﻪ ﻣﺮﺩﺍﻧﯽ ﺩﻝ ﻣﯽﺑﺴﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﺩﺳﺘﺸﺎﻥ ﺑﺎﺗﻔﻨﮓ ﻭﭘﺎﯾﺸﺎﻥ ﺑﺎﺭﮐﺎﺏ ﺁﺷﻨﺎﺑﻮﺩ

ﻫﺮﻣﺮﺩ ﺩﺭﺁﺭﺯﻭﯼ ﺩﻭﺑﺮﻧﻮﺑﻮﺩ،"ﺑﺮﻧﻮﯾﯽ ﺑﺮﺩﻭﺵ"ﻭ"ﺑﺮﻧﻮﯾﯽ ﺩﺭﺁﻏﻮﺵ"

بخارای من ایل من

محمدبهمن بیگی

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم بهمن 1393ساعت 21:31  توسط   | 

بیست طبقه لاف بزرگی است برای مردن 

کافیست

 از ایوان یک خاطره

 پایین بپری....

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم شهریور 1393ساعت 16:45  توسط   |